گنجشکک اشی مشی

برای روز میلاد تن تو

ذوق مرگی مادرانه...

بلاخره یکسال گذشت ،بعلاوه یک ماه . چقد زود گذشت ! بچه تا به سه سالگی برسه ،خیلی غافلگیری داره .هر روز که از خواب بیدار میشی تا شب که میخوایی بخوابی نمیشه که یه حرکت جدید برات نزنه !و با همون حرکت غافلگیرانه از ذوق جیغ میکشی و قربون صدقش میری!!شایدم مثه من حد الامکان دندون ذذذذووووق بهم بفشاری ! وقتی هم که زبون باز میکنه و یه کم چیز فهم میشه دیگه کارت به دادن فحشای از رو علاقه میکشه!!!!!و اونجاست که مثه زامبیا میشی و با دیدنش هوس خوردن یه بچه آدمیزاد میکنی!!!!! من و آرش هم دقیقا در حال گذران این دوران هستیم،بطوری که اون غافلگیر میکنه ،و من دندون فشار میدم و گاهی جیغ میکشم و متاسفانه گاهی میزنم!!!!! و باز هم متاسفانه یسنا این آخریه ر...
26 خرداد 1396

تولد...

یه ده روزی میشه که مهمون دارم، مامان فاطمه مریضه ،بنده خدا تا پای مرگ رفت و خدا رو شکر برگشت ،از وقتی هم که مرخص شدن خونه ماین ،تو این مدت دوتا اتفاق خوب هم افتاده مهمترش بدنیا اومدن دختر خاله زهرایه روز دوشنبه ۲۵اردیبهشت و اتفاق دیگه اولین سالگرد تولد آرشی مامان تو ۲۶ اردیبهشت ....چه تداخل جالبی تاریخ تولدشون یک روز اختلاف داره.... برنامه ریزی کرده بودم که برا تولد ترانه کوچولون بریم شهرستان پیش خانوادم که متاسفانه مشکل قلبی ناگهانی مامان فاطمه مانع شد،و اینجور شد که هنوز دختر ته تغاری خاله زهرا رو از نزدیک ندیدم اما در هر شرایطی از تولد پسر خودم نگذشتم...برا بچم تولد گرفتیم ...اونم چه تولدی!چون مریض دار بودیم فرصت کادو خریدن که نبود از ط...
29 ارديبهشت 1396

وقتی دل و زبونت یکی بشه...

  یسنا:«تو دلت حرف بزنی ینی چی؟ ینی لبات و زبونت تکون نخوره؟!» من:«آره، تو تاحالا تو دلت حرف زدی؟» یسنا:«نه...من حرف وقت  می خوام فک میکنم ،لبام و زبونم همون موقع تکون میخوره» ...
29 فروردين 1396

دلسوزی...

دو روز پیش بعد از ظهر لابلای سر و صدای بچه ها یه چرتی میزدم که یسنا بیدارم کرد و با مظلوم نمایی  گفت:«مامان دلم برای خودم خیلی میسوزه!» اما من هموجور به چرتم ادامه دادم، و اونم به تکرار حرفش! چشم بسته و خواآلود پرسیدم چرا؟ گفت همممممه بچه های دنیا الان تو پارکن دارن بازی میکنن،فقط من تو خونه ام! بعد چند دقه که ساکت شد بیدار که شدم،دیدم رفته رو اپن پنجره رو باز کرده داره بچه های تو پارک رو نگاه میکنه.... هیچی دیگه منم دلم براش سوخت ،آرش که خوابید بردم پارک
22 فروردين 1396

تاتی...نباتی

آرش اولین بار زمانی که ۱۰ ماه و ۲۳ روز داشت تونست بدون کمک ۳ قدم  برداره و با خنده هاش به خودش دست مریزاد بگه!
22 فروردين 1396

منتظر بهارم...

یه یاکریم تو تراس خونمون تخم گذاشته بود وتو این مدت که جوجه هاش از تخم در بیان، فقط نشسته بود !کهگداری جاشو با جفتش عوض میکرد که بره یه هوایی بخوره !!! حکایت من تو زمستونی که گذشت مثه همین یاکریم بود! زمستونو خیلی دوس دارم !اما چه خوب که دیگه داره تموم میشه...    
28 اسفند 1395

کودکی و دشمنی؟؟؟

وقتی میپرسه : "دشمن وقتی بچه بوده بازم دشمن مردم بوده؟" و خودش با سادگی کودکانه جواب خودش رو میدهد :"آخه بچه ها که از کسی بدشون نمیاد." چی باید بهش گفت ؟ و وقتی هنوز ذهنش درگیره که،" حالا که بچه ها از کسی بدشون نمیاد،پس اینا از بچگی دشمن نبودن!"... "پس کی دشمنشون کرده؟"... "چطور دشمن شدن؟" اینجاست که ثابت میشه،کودکان، بی گناه ترین موجودات عالمند، و دوران کودکی پاکترین دوران...    
17 اسفند 1395

باتری

همین چند ساعت پیش داشتیم دور همی آب هویچ و بستنی میخوردیمکه یهو بابایی متوجه شد از سه تا باتری چراغ خواب کوچولوی یسنا ،که  همونجا تو دست وپا بود، یکی کمه... منو باباشم با عجله دور و برو گشتیم به امید اینکه پیدا بشه اما نشد و ما مطمئن شدیم که آرش خان قورتش داده! و همون موقع هم به اورژانس زنگ زدم و برای مشورت بیشتر بادکترش هم تماس گرفتم که هردو گفتن باید فورا به بیمارستان برسونیمش،ما هم سریع حاضر شدیم و از خونه زدیم بیرون. و بعد از گرفتن عکس رادیولوژی متوجه شدیم تو این یکساعتی که ما خودمون رو رسوندیم بیمارستان از معده خارج شده و وارد روده شده ینی یه جورایی خطر رفع شده ...اما به سفارش دکتر یک ساعت و نیم هموتجا نشستیم که مشکلی پیش نیا...
4 اسفند 1395

غذا مذا !!!!

ذائقه آرش کم کم داره دستم میاد ،دوس داره از همین الان هر چی میخوری و بهش بدیم !منم غذاهایی رو که بتونه بخوره و براش بی ضرر باشه بهش میدم.اصلا مخصوص آرش درست میکنم، خودمونم میخوریم ،بر عکس همه... آش ،عدسی،گوشت کوبیده از غذاهای مورد علاقه آرشه !خب اینا براما هم ضرر نداره پس باهاش میخوریم از نوزایای یسنا یادم اومد ،دخترکم هر چی بهش میدادم میخورد از پوره سیب زمینی گرفته تا زرده تخم مرغ آب پز و تمام غذاهای مخصوص زیر یک سالو بهش دادم اونم با ولع میخورد...اما داداشش تنها غذایی که با ولع میخوره آش و گوشت کوبیده ست ... هفته ای یکبار آش و آبگوشت یک نفره مخصوص آرش هم به برنامه غذایی مون اضافه شده نوش جووونت گل پسری ...
30 دی 1395

دوباره...آرش

آرش الان هفت ماه و نیمه است .... تقریبا یک ماهه که چهار دست و پایی راه میره و یا باید از دور و بر خونه بگیریمش ،یا هم که تسلیم بشیم و بذاریم کاری که میخواد رو بکنه ...راستش من زیاد محدودش نمیکنم تا جایی که خطری براش نباشه آزاد میذارم سیر و سفر کنه تو خونه ... یه چیزی که منو ناراضی کرده آرش در مورد خودش اینکه که خیلی بد غذایه و خیلی کم پیش میاد با اشتها غذا بخوره و باعث شده نتونم برنامه منظمی رو تغذیه ش داشته باشم ،آرش هنوز دندون در نیاورده و هیچ نشونه ای هم از دندون در آوردن توی بدنش نمی بینم ...فک میکنم بدغذاییش به همین دلیله و چشم انتظار یه نشونه کوچولوام شاید که مشکل تغذیه ش حل بشه نیم وجبی گاهی اوقات از دست من غذا رو قبول نمیکنه و ...
11 دی 1395