گنجشکک اشی مشی

از گفته های ایشون...!

صراحت چادرشو سرش کرده رو مبل نشسته و روشو تنگ گرفته! میگه:"خودمو برم به مامان فاطمه های پیییییییییییررررررررررررررم نشون بدم!!! *هر دوتا مامان بزرگاش اسمشون فاطمه س *کلمه پیر رو با همین غلظتی که نوشتم گفت! ********************************************************************************* فداکاری از افطاری میومدیم تو راه یسنا گفت :"مامان من دستام کی مثه دستای تو میشه ,که بتونم ایشوری (اینجوری:منظور بشکن زدن بود)بکنم؟ من:"کم کم که قدت بلند بشه, بزرگ بشی, دستاتم بزرگ میشه! ولی باید غذا بخوری که بزرگ بشی!" بگذریم... یه نگهبان ساختمونی هست نزدیک خونمون, وقتی مهمونی چیزی داریم براش غ...
13 تير 1394

دختر, دلسوز پدر!

دو هفته پیش بابای یسنا عمل کیسه صفرا داشته, و خدارو شکر الان بهتره ولی جای بخیه هاش خوب خوب نشده ,یسنا هم ازون جایی که مثه بقیه دختر بچه ها باباشو خیلی دوس داره ,تو این چن وقت کمک حال بود !...اونم چجوری : روزی که رفتیم بیمارستان عیادت باباش ,اجازه ندادن یسنا بیاد پیش بابایی و عمه ش جلوی درت نگهبانی مراقبش بود, تا ما بریم عیادت... حالا نقل قول از عمه ش:"وقتی شما رفتین بالا یسنا اشک تو چشاش جمع شده و در حالی که دستاشو بالا پایین میکرده , گفته: "الان اینا بدون من رفتن بالا ااااا...بابام میگه پس چرا دختر منو  نیاوردین من ببینمش حالم زودتر خوب بشه!" ************************************** دو سه روز پیش یهویی ...
5 تير 1394

خدای خوبم,ممنونم.........ممنون!

امروز ,ساعت 3 بعداز ظهر .دقیقا موقع استراحتمون بود, که یه دفه یه صدای بلند به گوشمون خورد ; صدای شیشه .........شکستن ظرف......... و افتادن و ریختن چیزی!!! بله .........صدای افتادن کمد یسنا بود رو خود یسنا! باورم نمیشد............ !با شنیدن صدا خودمو که تو اتاق بغلی بودم با جیغ و و حشت رسوندم تو اتاق یسنا ... سر و گردن یسنا زیر کمد بود! و گریه میکرد ... نمیدونم چطوری کمد رو از رو سرش برداشتم... !  توقع دیدن یه صورت خونین و مالین و یه گردن شکسته رو داشتم...!     ولی قربونش برم خدا رو ...     بچم هیچیش نشده بود !!!  قسمت دکور کمدش که سبکه افتاده بود رو سرش... باورم نمیش...
23 خرداد 1394

تصمیم مهلا...!

  چند وقته خیلی به وبم کم سر میزنم ;که خوشبختانه نه مشکلی هست, نه مشغله ای ,و نه خرابی نتی ,خیلی خودخواسته س این حضور کمرنگ!   یک ماهی میشه که  استفاده اینترنت تو خونه ما قانونمند شده ;که البته خودم وضعش کردم: به این قرار که فقط و فقط روزهای تعطیل مودم روشن میشه, و اینترنت موبایل و لب تاپ ازاد میشه!_ از اونجایی که روزای تعطیل کمتر خونه هستیم برقراری ارتباط اینترنتی مون به حداقل رسیده!_  غرض از وضع این قانون : -اینکه مودم خاموش باشه و اشعه های مغناطیسی وارد بدن خودمون و مخصوصا یسنا نشه! -اینکه در ومواقع بیکاری به کار مفیدتری غیر از پرسه زدن تو اینترنت سرگرم بشیم ! -جلوگیری از وسوسه های شبانه! ...
26 ارديبهشت 1394

امان...امان ...امان از بچه های امروزی!!!

همین چند دقه پیش از اینکه مطلب رو بنویسم ; خانووووووم تریپ سخنرانی ورداشته رفته پشت میز عسلی واستاده دستاشم گذاشته رو میز و میگه:"سلاااااااام به همگی " و چند تا جمله که نه فعل داره و نه قید و نه....کلا نه سروته منم رفتم یه کتاب آوردم  بگیرم جلو صورتم و یواشکی زیر نظرش داشته باشم که ,خیر سرم بازیشو خراب نکنمو و تمرکزش بهم نریزه, تا اومدم نشستم ,در حین سخنرانیش گفت :"لطفا کتاباتونو ببندین بذارین کنار دستاتونم از جلو دهنتون وردارین " دوتا موسی تقی, خیلی وقته اومدن رو تراسمون لونه درست کردنو تخم گذاشتن .! الانم که دیگه جوجه هاشون ماشالله تقریبا بزرگ شدن ! یسنا, همیشه میره نگاشون میکنه ,دیروز با عجله...
23 ارديبهشت 1394

آموزگار مادرانگی های من

چند وقتیه تو ذهنم همش یه نوزاد میاد ! دلم میخواد یه کوچولوی ریزه میزه باشه که باهاش ور برم !!!.....ماساژش بدم..... ترو خشکش کنم .....براش شعر بخونم! اینا که از ذهنم میگذره ناخودآگاه یاد نوزادیای یسنا میوفتم و خودم; یه دختر 3کیلویی و یه مامان بی تجربه و البته تنها; میگم تنها , منظورم از 20 روزگیش به بعده _تا قبل از اون مامانم مسئول تمام کارای یسنا بود و من فقط بهش شیر میدادم و نوازشش میکردم_ یه مامان آآآآآآآآآآآسوده خاطر در کنار یه مامان با تجربه به همین خاطر خیالش از هر جهت راحت بود. ممنونم مامان عزیزم به خاطر از خود گذشتگی های اون 20 روز   حالا از 20 روزگی به بعد من موندم و یه نوزاد کوچولو  , تو یه شهر غریب... بع...
26 فروردين 1394

کمک با منت !!!

دیشب عمه اعظم اومد خونمون... یه کم سبزی هم برا خودش خریده بود که با هم پاک کنیم یسنا هم نشست به کمک کردن, بعد چند دقه خرابکاری و تیکه تیکه کردن سبزیا عمه ش دعواش کرد... یسنا هم فوری و خییییلی جدی جواب داد: "من دارم دومک(کمک) میکنم ... بسه(بچه)وقتی که دومک میکنه  که نباید دعواش کنن...!!! " هی داد میزنی...! هی بن جنس بازی در میاری ...! خب دارم دومکت میکنم.!!!!!! " من  عمه اعظم جالب اینجاس چون می دونست سبزیا مال عمه شه اینجوری منت میذاشت! اگه مال خودمون بود با شناختی که ازش دارم میگفت مال خودمونه دوس دارم اینجوری پاک کنم ...
24 فروردين 1394

زمستونی که گذشت...

زمستونی که گذشت با تموم کم بارشی و گرمای هوا برای ما زمستون خوبی بود                                            شکوفه های زیبای بهاری در بهمن ماه...                                                                           ...
18 فروردين 1394