گنجشکک اشی مشی

از گفته های ایشون2...!!!

براش میخوندم :"دختری دارم شاه نداره......صورتی داره ...به اینجاش که رسیدم مکث کردم... بلافاصله گفت: "مامااااااااان من که صورتی ندارم .!قرمز دارم .اشباه گفتی!" _: از تو خیابون رد میشدیم یه پسر بچه از کنارمون رد شد سلام کرد. پرسید: "مامان این با کی بود؟" _با من بود عزیزم منم جوابشو دادم. *: "با منم بود ؟" _:آآآآآآآره عزیززم با هردو مون بود." *: "ااااااا مامان دیوغ گفتی. .......فقط یک سلام گفت!!! " شخصیتای قصه های یسنا رو تازگیا خودش انتخاب میکنه ! "ببعی یسنا ,مامان ببعی ,ممد گاگا ببعی!" (چون من باباشو ممد آقا صدا میزنم بعضی وقتا اونم میگه...
23 مهر 1393

صدای تخیل!!!

دیدین دختر بچه ها وقتی خاله بازی میکنن صدای هر کاری رو که میکنن در میارن؟! من اسم این صداها رو  میذارم;"صدای تخیل" صدای تخیل یسنای ما "پیکک" ه!!! عروسکشو میذاره زمین با صدای "پیکک"! پستونک خیالی میذاره تو دهن عروسکش میگه "پیکک"! قابلمشو میذاره رو اجاق گازش بازم با صدای "پیکک"! خلاصه همه کاراش صداداره!!! خوشحال میشم صدای تخیل کوچولوی شما رو هم بدونم. ما هم "پیکک" مطلب ارسال شو...!!! ...
20 مهر 1393

کنجکاویهای یسنا...!!!

تمام بچه ها کنجکاون و سوالایی میپرسن ,که بعضی وقتا ما تو جواب به اونا می مونیم ! ,بعضی وقتا هم از چرت بودن سوالا خندمون میگیره .......... اما در بیشتر موارد به خودمون می بالیم و خوشحال میشیم که همچین بچه کنجکاوی داریم ! یسنای ما هم ازین دسته سوالا زیاد میپرسه,منم سعی میکنم جوابشو درست بدم... اینا هم چندتا از سوالاشه:  (راجع به سگ مثال میزنم ,اما این سوال یسنا راجع به هر جاندار دیگه ای هم میتونه باشه از کرم گرفته تا برگ درخت و آقایی که تو ماشینش نشسته!) _مامان این داره چیکار میکنه؟! _ داره دنبال غذا میگرده... _براچی؟ _چون گشنشه. _براچی؟ چون غذا نخورده. _براچی؟ _حتما غذا نداشته که بخوره. ...
20 مهر 1393

من مامانم یا دخترم؟!

وقتی با یسنا خاله بازی میکنم ;اون میشه مامان . من میشم, "دخترم". و اینقدر میره تو حس که در آوردنش هنر میخواااااااااااد ,و من متوسل میشم به حیله وکلک. در غیر این صورت, اینقد جو میگیرتش ,که از درست کردن غذا و شستن ظرف گرفته , تاااااااااا آرایشگاه رفتنو اصلاح کردنو ! میخواد خودش به عنوان یه مامان انجام بده!!!! حالا یکی دو تا از حیله های که بکار میبرم تا از شر این همه تخیل خلاص شم ایناست: *یه روز بعد یه ساعت گردش وگذار خیالی ودور زدن تو هال ,در نقش یک دختر کوچولو , وقتی دیگه خسته شده بودم , و اون همچنان میخواست بازی کنیم ,گفتم :"مامان من بستنی میخوام برام بیار از تو یخچال ". یسنا هم که حسابی ت...
3 مهر 1393
1