گنجشکک اشی مشی

«تغییر»

وقتی تو خونه پدریم بودم وابسته خیلی چیزا بودم از همه مهمتر مادرم بود... اگه صبح ازش زودتربیدار میشدم کار بخصوصی نمیکردم بجز درس خوندن تا زمانی که اون بیدار شه وقتی بیدار میشد تازه انگار منم همون لحظه بیدار شدم و قبلش خواب بودم... اگه خونه نبود زود حوصلمون سر میرفت همه جا سوت و کور بود برامون اگه از چیزی ناراحت بود که دیگه بدتر ...خونه میشد ... خلاصه همه چی به حضور مادرم بستگی داشت مخصوصا جوش و خروش ما بچه هاش الان خیلی سال ازون وقتا میگذره و هنوزم وقتی بدون اون تو خونه ایم هرکدوم سرمون تو لاک خودمونه البته بغیر از منو ابجیم ولی همین که میاد هممون دور هم جمع میشیم انگار با حضور اون ما چهارتا هم به هم وابسته تر میشیم . . . . ...
12 فروردين 1395
1