گنجشکک اشی مشی

برای روز میلاد تن تو

وقتی دل و زبونت یکی بشه...

  یسنا:«تو دلت حرف بزنی ینی چی؟ ینی لبات و زبونت تکون نخوره؟!» من:«آره، تو تاحالا تو دلت حرف زدی؟» یسنا:«نه...من حرف وقت  می خوام فک میکنم ،لبام و زبونم همون موقع تکون میخوره» ...
29 فروردين 1396

دلسوزی...

دو روز پیش بعد از ظهر لابلای سر و صدای بچه ها یه چرتی میزدم که یسنا بیدارم کرد و با مظلوم نمایی  گفت:«مامان دلم برای خودم خیلی میسوزه!» اما من هموجور به چرتم ادامه دادم، و اونم به تکرار حرفش! چشم بسته و خواآلود پرسیدم چرا؟ گفت همممممه بچه های دنیا الان تو پارکن دارن بازی میکنن،فقط من تو خونه ام! بعد چند دقه که ساکت شد بیدار که شدم،دیدم رفته رو اپن پنجره رو باز کرده داره بچه های تو پارک رو نگاه میکنه.... هیچی دیگه منم دلم براش سوخت ،آرش که خوابید بردم پارک
22 فروردين 1396

تاتی...نباتی

آرش اولین بار زمانی که ۱۰ ماه و ۲۳ روز داشت تونست بدون کمک ۳ قدم  برداره و با خنده هاش به خودش دست مریزاد بگه!
22 فروردين 1396
1