یسناگلییسناگلی، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره
آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره

گنجشکک اشی مشی

بازیهای یسنا گلی

از چند شب پیش که رفتیم دکتر و یسنا برای اولین بار بدون لجبازی راضی به معاینه شد,هر روز دکتر بازی میکنه چون معمولا دکترا بچه ها روی تخت به حالت دراز کشیده معاینه میکنن,یسنا میره روی اوپن آشپزخونه دراز میکشه و منم بااااااایددددددددد بشم دکتر.!!! هروقت من توآشپزخونه آشپزی میکنم یسنا خانومم صندلی رو میکشه جلوی سینک ظرفشویی و اونم آشپزی میکنه ,اینجوری: کلا بدون دستمال آشپزخونه روی سرش خاله بازیها بهش خوش نمیگذره.   ...
24 اسفند 1392

تو یه هنرمند کوچولویی............

چند وقتی بود کمتر برات نقاشی میکشیدم تا اینکه متوجه شدم چیزایی رو که از روی نقاشی یاد گرفتی مثه اسم رنگها واشکال هندسی رو کم کم داری فراموش میکنی و علاقه ت به نقاشی کم شده مثه همیشه وابسته مداد رنگیهات ودفتر نقاشیت نیستی . برا همین تصمیم گرفتم دوباره برات نقاشی بکشم البته به کمک خودت: یه دایره میکشم وهر سری یکی از اعضای صورتو حذف میکنم وازت میخوام خودت بگی این صورت چی کم داره وتکمیلش کنی .قربونت بشم خییییییلی باهوشی .... یه دایره کشیدم با دوتا گوش ومو .....توقع داشتم بگی چش نداره ......دهن نداره ......که بلافاصله تا نگاهش کردی گفتی :" گوشبایه ندایه " اخه خودتم یه لنگ گوشواره ات در اومده..........عززززززززززیزززززززززم ...
24 اسفند 1392

مثبت انتقاد کنید....!!!

 "انتقاد ,از منجلاب گوهر بیرون کشیدن است." -یادش بخیر یه استادی داشتیم همیشه میگفت : "انتقاد یعنی کشیدن گوهر از منجلاب ." میگفت :انتقاد فقط گرفتن ایراد کار یک نفر , وگوشزد کردن نقاط ضعف اون فرد نیست .اگر میخوایین انتقادتون سازنده باشه ,بدون اینکه به کسی بر بخوره اینقدر نقاط قوت طرف رو بهش بگین و از خوبی های کارش تعریف بکنید ,که متوجه بشه هر چیزی رو که شما تعربف وتمجید نکردید یا نسبت بهش بی تفاوتین , حتما یه ایرادی داشته وبرای جلب رضایت شما دنبال ایراد کارش میگرده واونو رفع میکنه . حالا اگه طرف مقابل یه " کودک " باشه, با یه ذهن بکر ودست نخورده ,وانتقاد ها از طرف "پدر ومادر" این ک...
21 اسفند 1392

بدون شرح.....!

دیدن مطالب داخل کتاب در ادامه مطلب:   این عکسا هم یه عالمه حرف تو دل آدم میذارن ............ ولی وقتی می بینی شون فقط وفقط آههههههههه..........میکشی...! ...
21 اسفند 1392

قصه یسناگلی وخانوم دکتر

این قصه رو برای دختر گلم مینویسم تا وقتی بزرگ شد بخونه .                                      یکی بود یکی نبوووووووووووووووووود ..................غیر از خدای مهربووووووووووووووووون .............. هیچکس هیچکسی نبوووووووووود......... یه دختری بود اسمش یسنا بوووووووود .......... یسنا کوچولو از دکتر خیلی میترسید وهروقت بامامانش میرفتن دکتر اینکارارو میکرد: به محض دیدن دست خانوم دکتر که از بیرون اتاق دیده میشد,خودشوعقب میکشید وجیغ وداد م...
20 اسفند 1392