گنجشکک اشی مشی

برای روز میلاد تن تو

گیلاس نوبری

  امسال که فصل گیلاس رسید عکس العمل یسنا وقتی دوباره بعد یک سال چشمش افتاد به گیلاس; اااااا مامان ازیناس!!! اسمش چی بود؟ اهان یادم اومد... گالوس ! نه! گیلوس! نه! گالاس! نه! لاگیس! نچ..... مامان کمک کن دیگه اسمش یادم نمیاد...!     ...
21 خرداد 1395

دیگه آخراشه...!

امروز، 18اردیبهشت ماه ،چند روز دیگه بیشتر تا زایمانم نمونده! دکتر تاریخ 26ام برام نوبت زده؛ یکشنبه هفته اینده،  یادمه که یسنا هم روز یکشنبه بدنیا اومد .! واااااای... باورم نمیشه... یعنی تو هفته دیگه از بارداری راحت میشم و چهره ناز پسرمو می بینم؟! میشیم یه خانواده چهار نفره... یه عضو دائمی جدید...!چقد شیرینه و پر استرس...!  انشاءالله از عهده این عضو جدید بخوبی بر بیام...! زندگیم رنگ و بوی دیگه ای میگیره ! یه جورای با اومدنش متحول میشه !خدا کنه تمام این تغییر و تحولا مثبت باشه! خدا کنه همه چی تو این دوران خوب پیش بره؛ هم برای من، هم برای همه اونایی که تو این شرایطن...   ...
18 ارديبهشت 1395

درخت تولد!!!

زمانی که یسنا رو باردار بودم، با خودم عهد بستم که هرسال تولدش به اسم خودش یه درخت بکارم ... چهار سال گذشت و به دلایل مختلف نشد که انجامش بدم، اما هیچ وقت هم وعده مو فراموش نکردم .تا اینکه امسال، ایام عیدی قسمت شد و البته نه چهار تا پنج تا درخت کاشتم ؛4تا به اسم یسنا دختر یکی دونه م، یکی هم به اسم پسر دور دونه ی تو راهیم! "دو تا بید مجنون ،سه تا سپیدار، درختای مورد علاقه خودم.!"       به امید روزی که بچه هام خودشون بزرگ بشن ،و با دستای خودشون این کارو بکنن؛ هم برای خودشون هم برای بچه هاشون.!     ...
10 ارديبهشت 1395

«تغییر»

وقتی تو خونه پدریم بودم وابسته خیلی چیزا بودم از همه مهمتر مادرم بود... اگه صبح ازش زودتربیدار میشدم کار بخصوصی نمیکردم بجز درس خوندن تا زمانی که اون بیدار شه وقتی بیدار میشد تازه انگار منم همون لحظه بیدار شدم و قبلش خواب بودم... اگه خونه نبود زود حوصلمون سر میرفت همه جا سوت و کور بود برامون اگه از چیزی ناراحت بود که دیگه بدتر ...خونه میشد ... خلاصه همه چی به حضور مادرم بستگی داشت مخصوصا جوش و خروش ما بچه هاش الان خیلی سال ازون وقتا میگذره و هنوزم وقتی بدون اون تو خونه ایم هرکدوم سرمون تو لاک خودمونه البته بغیر از منو ابجیم ولی همین که میاد هممون دور هم جمع میشیم انگار با حضور اون ما چهارتا هم به هم وابسته تر میشیم . . . . ...
12 فروردين 1395

قصه پردازی یسنا

مثه همیشه به در خواست خودش قصه تکراری شنگول و منگول رو داشتم براش می خوندم تازه اول قصه بودم :"بز بز قندی گفت من دارم میرم بیرون وشما هم...." یسنا جلوی قصه مو گرفت و گفت:" عه فکری به سرم زده مامان ..." "بیا قصه رو عوض کنیم ..." من :" خب, چطوری؟ " یسنا:"بزبزقندی میره بیرون که علف بچینه ...بچه هاشم با خودش میبره !!!, همشون با هم علف میچینن و میان خونه...!!!  اینجوری دیگه گرگه هم نمیاد بخورشون ... و اینجوری شد که یسنا مشکل خانواده بزبزقندی رو برای همیشه حل کرد , ومن رو هم از شر قصه طولانی و تکراری نجات داد.!   ...
22 آبان 1394

رگ خواب

خونه خاله زهرا  بودیم ... یادم نیست چرا از دستش ناراحت شدم اخمام رفت تو هم. همین جوری که دستاشو می شستم, یکی دو تا غر کوچیک به سرش زدم. !  سریع معذرت خواهی کرد ... منم با جدیت گفتم ,خواهش میکنم و گذاشتمش پایین... بدون هیچ ابراز احساساتی, راجع به معذرت خواهیش یا ناراحتی خودم... همین جوری که میرفت به طرف تهمینه, بهش گفت :" گفتم ببخشید کم کم دیگه اخماش از هم باز میشه "و دستشو گرفت و با خونسردی تمام  باهم رفتن بیرون از آشپزخونه                               &...
26 مرداد 1394

پای بدآموز

 بهش میگم, برو کنترلو بیار. میگه :" پاهام میگن, یسنا چقد داری راه میری! یه دقه بشین , ما خسته شدیم! " اگر هم خسته نباشن , کافیه من از یسنا چیزی بخوام  خودشونو میزنن به خواب!!! تو عمرم همچین پاهایی   ندیده بودم!     ...
3 مرداد 1394

از گفته های ایشون...!

صراحت چادرشو سرش کرده رو مبل نشسته و روشو تنگ گرفته! میگه:"خودمو برم به مامان فاطمه های پیییییییییییررررررررررررررم نشون بدم!!! *هر دوتا مامان بزرگاش اسمشون فاطمه س *کلمه پیر رو با همین غلظتی که نوشتم گفت! ********************************************************************************* فداکاری از افطاری میومدیم تو راه یسنا گفت :"مامان من دستام کی مثه دستای تو میشه ,که بتونم ایشوری (اینجوری:منظور بشکن زدن بود)بکنم؟ من:"کم کم که قدت بلند بشه, بزرگ بشی, دستاتم بزرگ میشه! ولی باید غذا بخوری که بزرگ بشی!" بگذریم... یه نگهبان ساختمونی هست نزدیک خونمون, وقتی مهمونی چیزی داریم براش غ...
13 تير 1394