گنجشکک اشی مشی

 

 

«خدایا! آهنگ صدایم را در پیشگاه پدر و مادر آرام و فرود آمده قرار ده و سخنم را برای آنان گوارا و دل‏نشین ساز.»




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 8 آذر 1393 | 15:50 | نویسنده : مامان مهلا |

 

یسنا:«تو دلت حرف بزنی ینی چی؟ ینی لبات و زبونت تکون نخوره؟!»

من:«آره، تو تاحالا تو دلت حرف زدی؟»

یسنا:«نه...من حرف وقت  می خوام فک میکنم ،لبام و زبونم همون موقع تکون میخوره»مژهمژه




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 فروردين 1396 | 11:13 | نویسنده : مامان مهلا |

دو روز پیش بعد از ظهر لابلای سر و صدای بچه ها یه چرتی میزدم که یسنا بیدارم کرد و با مظلوم نمایی  گفت:«مامان دلم برای خودم خیلی میسوزه!» اما من هموجور به چرتم ادامه دادم،

و اونم به تکرار حرفش!

چشم بسته و خواآلود پرسیدم چرا؟

گفت همممممه بچه های دنیا الان تو پارکن دارن بازی میکنن،فقط من تو خونه ام!

بعد چند دقه که ساکت شد بیدار که شدم،دیدم رفته رو اپن پنجره رو باز کرده داره بچه های تو پارک رو نگاه میکنه....

هیچی دیگه منم دلم براش سوخت ،آرش که خوابید بردم پارک




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 فروردين 1396 | 8:34 | نویسنده : مامان مهلا |

آرش اولین بار زمانی که ۱۰ ماه و ۲۳ روز داشت تونست بدون کمک ۳ قدم  برداره و با خنده هاش به خودش دست مریزاد بگه!




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 فروردين 1396 | 8:20 | نویسنده : مامان مهلا |

یه یاکریم تو تراس خونمون تخم گذاشته بود وتو این مدت که جوجه هاش از تخم در بیان، فقط نشسته بود !کهگداری جاشو با جفتش عوض میکرد که بره یه هوایی بخوره !!!

حکایت من تو زمستونی که گذشت مثه همین یاکریم بود!

زمستونو خیلی دوس دارم !اما چه خوب که دیگه داره تموم میشه...

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395 | 8:16 | نویسنده : مامان مهلا |

وقتی میپرسه :

"دشمن وقتی بچه بوده بازم دشمن مردم بوده؟"

و خودش با سادگی کودکانه جواب خودش رو میدهد :"آخه بچه ها که از کسی بدشون نمیاد."

چی باید بهش گفت ؟

و وقتی هنوز ذهنش درگیره که،" حالا که بچه ها از کسی بدشون نمیاد،پس اینا از بچگی دشمن نبودن!"...

"پس کی دشمنشون کرده؟"...

"چطور دشمن شدن؟"

اینجاست که ثابت میشه،کودکان، بی گناه ترین موجودات عالمند، و دوران کودکی پاکترین دوران...

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 0:58 | نویسنده : مامان مهلا |

همین چند ساعت پیش داشتیم دور همی آب هویچ و بستنی میخوردیمکه یهو بابایی متوجه شد از سه تا باتری چراغ خواب کوچولوی یسنا ،که  همونجا تو دست وپا بود، یکی کمه...

منو باباشم با عجله دور و برو گشتیم به امید اینکه پیدا بشه اما نشد و ما مطمئن شدیم که آرش خان قورتش داده!

و همون موقع هم به اورژانس زنگ زدم و برای مشورت بیشتر بادکترش هم تماس گرفتم که هردو گفتن باید فورا به بیمارستان برسونیمش،ما هم سریع حاضر شدیم و از خونه زدیم بیرون.

و بعد از گرفتن عکس رادیولوژی متوجه شدیم تو این یکساعتی که ما خودمون رو رسوندیم بیمارستان از معده خارج شده و وارد روده شده ینی یه جورایی خطر رفع شده ...اما به سفارش دکتر یک ساعت و نیم هموتجا نشستیم که مشکلی پیش نیاد .که خوشبختانه نیومد.

 

 

هیچی دیگه...باید تا فردا صبر کنم تا از طریق مدفوع دفع بشه.

خدا رو شکر که هیچ مشکلی پیش نیومد




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395 | 0:55 | نویسنده : مامان مهلا |

ذائقه آرش کم کم داره دستم میاد ،دوس داره از همین الان هر چی میخوری و بهش بدیم !منم غذاهایی رو که بتونه بخوره و براش بی ضرر باشه بهش میدم.اصلا مخصوص آرش درست میکنم، خودمونم میخوریم ،بر عکس همه...نیشخند

آش ،عدسی،گوشت کوبیده از غذاهای مورد علاقه آرشه !خب اینا براما هم ضرر نداره پس باهاش میخوریماز خود راضی

از نوزایای یسنا یادم اومد ،دخترکم هر چی بهش میدادم میخورد از پوره سیب زمینی گرفته تا زرده تخم مرغ آب پز و تمام غذاهای مخصوص زیر یک سالو بهش دادم اونم با ولع میخورد...اما داداشش تنها غذایی که با ولع میخوره آش و گوشت کوبیده ست ...

هفته ای یکبار آش و آبگوشت یک نفره مخصوص آرش هم به برنامه غذایی مون اضافه شده

نوش جووونت گل پسریقلب




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 30 دی 1395 | 0:12 | نویسنده : مامان مهلا |

آرش الان هفت ماه و نیمه است ....

تقریبا یک ماهه که چهار دست و پایی راه میره و یا باید از دور و بر خونه بگیریمش ،یا هم که تسلیم بشیم و بذاریم کاری که میخواد رو بکنه ...راستش من زیاد محدودش نمیکنم تا جایی که خطری براش نباشه آزاد میذارم سیر و سفر کنه تو خونه ...

یه چیزی که منو ناراضی کرده آرش در مورد خودش اینکه که خیلی بد غذایه و خیلی کم پیش میاد با اشتها غذا بخوره و باعث شده نتونم برنامه منظمی رو تغذیه ش داشته باشم ،آرش هنوز دندون در نیاورده و هیچ نشونه ای هم از دندون در آوردن توی بدنش نمی بینم ...فک میکنم بدغذاییش به همین دلیله و چشم انتظار یه نشونه کوچولوام شاید که مشکل تغذیه ش حل بشه

نیم وجبی گاهی اوقات از دست من غذا رو قبول نمیکنه و وقتی یسنا بهش میده میخوره!

خواهر برادر خوبین !...لااقل الان خیلی با هم جفت و جورن تا در آینده چه پیش آید...

 

آرش الان یاد گرفته دست بزنه و همراهش کلمه د...د ...رو میگه همراه لبخند همیشگیش و گاهی هم نینای میکنه و دل منو آبجیشو میبره....




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 دی 1395 | 9:16 | نویسنده : مامان مهلا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد