گنجشکک اشی مشی

 

 

«خدایا! آهنگ صدایم را در پیشگاه پدر و مادر آرام و فرود آمده قرار ده و سخنم را برای آنان گوارا و دل‏نشین ساز.»




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 8 آذر 1393 | 15:50 | نویسنده : مامان مهلا |

یه یاکریم تو تراس خونمون تخم گذاشته بود وتو این مدت که جوجه هاش از تخم در بیان، فقط نشسته بود !کهگداری جاشو با جفتش عوض میکرد که بره یه هوایی بخوره !!!

حکایت من تو زمستونی که گذشت مثه همین یاکریم بود!

زمستونو خیلی دوس دارم !اما چه خوب که دیگه داره تموم میشه...

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395 | 8:16 | نویسنده : مامان مهلا |

وقتی میپرسه :

"دشمن وقتی بچه بوده بازم دشمن مردم بوده؟"

و خودش با سادگی کودکانه جواب خودش رو میدهد :"آخه بچه ها که از کسی بدشون نمیاد."

چی باید بهش گفت ؟

و وقتی هنوز ذهنش درگیره که،" حالا که بچه ها از کسی بدشون نمیاد،پس اینا از بچگی دشمن نبودن!"...

"پس کی دشمنشون کرده؟"...

"چطور دشمن شدن؟"

اینجاست که ثابت میشه،کودکان، بی گناه ترین موجودات عالمند، و دوران کودکی پاکترین دوران...

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 0:58 | نویسنده : مامان مهلا |

همین چند ساعت پیش داشتیم دور همی آب هویچ و بستنی میخوردیمکه یهو بابایی متوجه شد از سه تا باتری چراغ خواب کوچولوی یسنا ،که  همونجا تو دست وپا بود، یکی کمه...

منو باباشم با عجله دور و برو گشتیم به امید اینکه پیدا بشه اما نشد و ما مطمئن شدیم که آرش خان قورتش داده!

و همون موقع هم به اورژانس زنگ زدم و برای مشورت بیشتر بادکترش هم تماس گرفتم که هردو گفتن باید فورا به بیمارستان برسونیمش،ما هم سریع حاضر شدیم و از خونه زدیم بیرون.

و بعد از گرفتن عکس رادیولوژی متوجه شدیم تو این یکساعتی که ما خودمون رو رسوندیم بیمارستان از معده خارج شده و وارد روده شده ینی یه جورایی خطر رفع شده ...اما به سفارش دکتر یک ساعت و نیم هموتجا نشستیم که مشکلی پیش نیاد .که خوشبختانه نیومد.

 

 

هیچی دیگه...باید تا فردا صبر کنم تا از طریق مدفوع دفع بشه.

خدا رو شکر که هیچ مشکلی پیش نیومد




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395 | 0:55 | نویسنده : مامان مهلا |

ذائقه آرش کم کم داره دستم میاد ،دوس داره از همین الان هر چی میخوری و بهش بدیم !منم غذاهایی رو که بتونه بخوره و براش بی ضرر باشه بهش میدم.اصلا مخصوص آرش درست میکنم، خودمونم میخوریم ،بر عکس همه...نیشخند

آش ،عدسی،گوشت کوبیده از غذاهای مورد علاقه آرشه !خب اینا براما هم ضرر نداره پس باهاش میخوریماز خود راضی

از نوزایای یسنا یادم اومد ،دخترکم هر چی بهش میدادم میخورد از پوره سیب زمینی گرفته تا زرده تخم مرغ آب پز و تمام غذاهای مخصوص زیر یک سالو بهش دادم اونم با ولع میخورد...اما داداشش تنها غذایی که با ولع میخوره آش و گوشت کوبیده ست ...

هفته ای یکبار آش و آبگوشت یک نفره مخصوص آرش هم به برنامه غذایی مون اضافه شده

نوش جووونت گل پسریقلب




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 30 دی 1395 | 0:12 | نویسنده : مامان مهلا |

آرش الان هفت ماه و نیمه است ....

تقریبا یک ماهه که چهار دست و پایی راه میره و یا باید از دور و بر خونه بگیریمش ،یا هم که تسلیم بشیم و بذاریم کاری که میخواد رو بکنه ...راستش من زیاد محدودش نمیکنم تا جایی که خطری براش نباشه آزاد میذارم سیر و سفر کنه تو خونه ...

یه چیزی که منو ناراضی کرده آرش در مورد خودش اینکه که خیلی بد غذایه و خیلی کم پیش میاد با اشتها غذا بخوره و باعث شده نتونم برنامه منظمی رو تغذیه ش داشته باشم ،آرش هنوز دندون در نیاورده و هیچ نشونه ای هم از دندون در آوردن توی بدنش نمی بینم ...فک میکنم بدغذاییش به همین دلیله و چشم انتظار یه نشونه کوچولوام شاید که مشکل تغذیه ش حل بشه

نیم وجبی گاهی اوقات از دست من غذا رو قبول نمیکنه و وقتی یسنا بهش میده میخوره!

خواهر برادر خوبین !...لااقل الان خیلی با هم جفت و جورن تا در آینده چه پیش آید...

 

آرش الان یاد گرفته دست بزنه و همراهش کلمه د...د ...رو میگه همراه لبخند همیشگیش و گاهی هم نینای میکنه و دل منو آبجیشو میبره....




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 دی 1395 | 9:16 | نویسنده : مامان مهلا |

آرش کوچولو وقتی بدنیا اومد همه رو با موهای بور و ریز نقشی ش  متعجب کرد از جمله خود من ...

آخه اصلا گمون نمیکردم از من و پدرش که هر دو موهای سیاه داریم پسری با موهای بور روشن با پوست کاملا سفید ،درست برعکس خودم ،بدنیا بیاد. متعجب شدیم اما باورش هم سخت نبود آخه ما چهارتا خواهر و برادریم که فقط من توی اونا سبزه ام و موی مشکی دارم خواهرم و داداشام تو بچگی مثه آرش بودن ینی باید بگم آرش به اونا رفته ،حلال زاده ی ما شده ترکیب دوتا خالوهاش و اصلا به من و باباش نرفته!و دقیقا مثه خالوهاش بعد ریختن موهای نوزادیش رنگ موهاش تیره شد...و این شباهت از نظر شکل صورت هم هست...

 

 

 

یک ویژگی جذاب آرش خوش خنده بودنشه !از یک ماهگی خندید و تا همین الان برای هر خودی و غریبه ای میخنده ....

 

 

راستی ،کی گفته پسرا دیر به حرف میان؟؟؟!!!

آرش من که از چهار ماهگی کلمه «دد» رو میگه !کلمه« با» رو هم به شکل« هابا »میگه!  چن روزم هست که حرف« خ» رو از اعماق حلقش میکشه بیرون با همون لبخند ثابت! همین دو ساعت پیشم که داشت «ماما »رو تمرین میکرد...!البته بابا و ماما یی که میگه از نظر اون مفهومی ندارن و فقط آواز و بازی با کلمات هست ...پس نتیجه میگیریم که پسرا دیر به حرف نمیان !فقط کافیه مامانا براشون پرحرفی کنن و آواز بخونن ...

 

 

 


در حال حاضر ما هر ماهی که میاد یه سوژه برا ذوق کردن داریم پنج ماهگی آرش هم با غلت زدن و دمر شدنش ذوق ما رو برانگیخت! الانم که به جای سینه خیز رفتن همووووجور غلت میزنه تا به مقصد مورد نظرش برسه...دو سه روزم هست که یاد گرفته حالت چهار دست و پا واسته اما نمیتونه راه بره فقط تو همون حالت خودشو به عقب و جلو تکون میده...

نا گفته نمونه که با یسنا هم خیلی جفت و جوره و باهاش میخنده...

 

 

 

 

اینم از زندگی نامه آرش ما...!

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 4 آذر 1395 | 23:51 | نویسنده : مامان مهلا |

بلاخره قسمت شد بیام و عکسای روز اولی که با هم رفتیم شیش دبستانی!!!! بذارم اینجا

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 15 آبان 1395 | 3:55 | نویسنده : مامان مهلا |

اینم دوتا عکس دونفره خوشکل از عزیزترین هامماچ




[ موضوع : آرش, عکسای خوشکلت]
تاريخ : شنبه 15 آبان 1395 | 3:41 | نویسنده : مامان مهلا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد