گنجشکک اشی مشی

 

 

«خدایا! آهنگ صدایم را در پیشگاه پدر و مادر آرام و فرود آمده قرار ده و سخنم را برای آنان گوارا و دل‏نشین ساز.»




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 8 آذر 1393 | 15:50 | نویسنده : مامان مهلا |

همچنان بعد از گذشت یکسال و دو ماه هنوووووز آرش دندون در نیاورده...و منو چشم انتظاری میده.

فقط یه دوهفته ای میشه که لثه هاش ورم کرده و تازگیا یه خورده سفتی و سفیدی از تو لثه معلومه اما هنوز این گل پامچال ما بیرون نیومده و باعث چشم انتظاری بیشتر من شده بطوری که هرچز موقع خندیدن و گریه آرش ذل میزنم به لثه ش و اونو واکاوی میکنم،اما دریغا....

و ازون طرف یک ماهی میشه که دندون یسنا لق شده و دندون جدیدش از پشت اون سر زده،و امشب در سن پنج سال و پنج ماهگی اولین دندون یسنا افتاد.

دندون لق یسنا این روز آخری یسنا رو حسابی پکرکرد،و وقتی بهش گفتم امروز فردای که دندونت بیوفته،از ترس یا استرس ،رفته بود تو خودش و کم حرف شده بود،و اگرم حرفی میزد راجع به دندونش بود ،که من نمیخوام بخوابم که دندونم بیفته ،نهار هم نخورد چون بچم نمیتونست بخوره...

امشبم که افتاد خیلی گریه کرد چون یه کم خونی شده بود و تا همین چن دقیق پیش که میخواست بخوابه راجع به دندونش حرف میزد




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 15 تير 1396 | 1:00 | نویسنده : مامان مهلا |
















چشمهای از شرارت های آرش


[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 9 تير 1396 | 0:40 | نویسنده : مامان مهلا |

بلاخره یکسال گذشت ،بعلاوه یک ماه .

چقد زود گذشت !

بچه تا به سه سالگی برسه ،خیلی غافلگیری داره .هر روز که از خواب بیدار میشی تا شب که میخوایی بخوابی نمیشه که یه حرکت جدید برات نزنه !و با همون حرکت غافلگیرانه از ذوق جیغ میکشی و قربون صدقش میری!!شایدم مثه من حد الامکان دندون ذذذذووووق بهم بفشاری !

وقتی هم که زبون باز میکنه و یه کم چیز فهم میشه دیگه کارت به دادن فحشای از رو علاقه میکشه!!!!!و اونجاست که مثه زامبیا میشی و با دیدنش هوس خوردن یه بچه آدمیزاد میکنی!!!!!

من و آرش هم دقیقا در حال گذران این دوران هستیم،بطوری که اون غافلگیر میکنه ،و من دندون فشار میدم و گاهی جیغ میکشم و متاسفانه گاهی میزنم!!!!!

و باز هم متاسفانه یسنا این آخریه رو خووووب از من یاد گرفته ،زدن های من و یسنا از روی ذوقه و عموما درد نداره،اما غافل از اینکه بچه یکساله فرق زدن ذوقی و زدن خشم رو نمیفهمه و فقط دوس داره مثه مامان و آبجی باشه و بزنه حالا با هر شدتی که شد و به هرجایی از سروصورت که شد.

اصلا فکر نمیکردم ذوق کردنم انقد برا بچم بد آموزی داشته باشه،اما الان در حال ترکم و به همون دندون فشار دادن اکتفا کردم !

آخه مگه میشه پسر یکسالت توپ رو شوت کنه و بگه پو ینی همون توپ و تو فقط لبخند بزنی .

یا مگه میشه کفشاشو دستش بگیره بره جلو در و بگه ددر تو جفت لپاشو فشار ندی

ووقتی میگه ععه،وقتی میگه دت ینی رفت ،وقتی چشمک میزنه و موش میکنه، الو میکنه ،ممه میخواد میگه نمنه

وقتی خوب منظور حرفاتو می فهمه و منظورشو بهت میفهمونه،مگه میشه راست واستی و فقط تماشا کنی؟؟؟!!!

تو هم یه حرکتی میزنی دیگه....




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 26 خرداد 1396 | 1:13 | نویسنده : مامان مهلا |

یه ده روزی میشه که مهمون دارم، مامان فاطمه مریضه ،بنده خدا تا پای مرگ رفت و خدا رو شکر برگشت ،از وقتی هم که مرخص شدن خونه ماین ،تو این مدت دوتا اتفاق خوب هم افتاده مهمترش بدنیا اومدن دختر خاله زهرایه روز دوشنبه ۲۵اردیبهشت و اتفاق دیگه اولین سالگرد تولد آرشی مامان تو ۲۶ اردیبهشت ....چه تداخل جالبی تاریخ تولدشون یک روز اختلاف داره....

برنامه ریزی کرده بودم که برا تولد ترانه کوچولون بریم شهرستان پیش خانوادم که متاسفانه مشکل قلبی ناگهانی مامان فاطمه مانع شد،و اینجور شد که هنوز دختر ته تغاری خاله زهرا رو از نزدیک ندیدم اما در هر شرایطی از تولد پسر خودم نگذشتم...برا بچم تولد گرفتیم ...اونم چه تولدی!چون مریض دار بودیم فرصت کادو خریدن که نبود از طرفی هم انقد برا عیادت مامان فاطمه اومدن خونمون و یکی در میون شیرینی میاوردن که دیگه جا برا شیرینی ها هم نداشتیم بنابرین بچم برا بچم کیک تولد هم نخریدیم و با همون شیرینیا دهنمون شیرین کردیم...تازه شانس آوردم که شمع های سفره هفت سین رو نگه داشته بودم وگرنه مجبور میشدیم بجای شمع سیخ کبریت بذاریم...یه کلاه هم که خودم یک دقیقه ای با کاغذ کادو براش درست کردم...

همه اینا برای این بود که یه شب دور هم با عمه ها و دختر عمه ها خوش باشیم و آرش بدونه چقد وجودش برامون مهمه ....

حالا عکسا شو میذارم تا ببینید این تولد دست پاچه ای چی از آب دراومده......

تتولدنتتتولد




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 29 ارديبهشت 1396 | 0:49 | نویسنده : مامان مهلا |

 

یسنا:«تو دلت حرف بزنی ینی چی؟ ینی لبات و زبونت تکون نخوره؟!»

من:«آره، تو تاحالا تو دلت حرف زدی؟»

یسنا:«نه...من حرف وقت  می خوام فک میکنم ،لبام و زبونم همون موقع تکون میخوره»مژهمژه




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 فروردين 1396 | 11:13 | نویسنده : مامان مهلا |

دو روز پیش بعد از ظهر لابلای سر و صدای بچه ها یه چرتی میزدم که یسنا بیدارم کرد و با مظلوم نمایی  گفت:«مامان دلم برای خودم خیلی میسوزه!» اما من هموجور به چرتم ادامه دادم،

و اونم به تکرار حرفش!

چشم بسته و خواآلود پرسیدم چرا؟

گفت همممممه بچه های دنیا الان تو پارکن دارن بازی میکنن،فقط من تو خونه ام!

بعد چند دقه که ساکت شد بیدار که شدم،دیدم رفته رو اپن پنجره رو باز کرده داره بچه های تو پارک رو نگاه میکنه....

هیچی دیگه منم دلم براش سوخت ،آرش که خوابید بردم پارک




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 فروردين 1396 | 8:34 | نویسنده : مامان مهلا |

آرش اولین بار زمانی که ۱۰ ماه و ۲۳ روز داشت تونست بدون کمک ۳ قدم  برداره و با خنده هاش به خودش دست مریزاد بگه!




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 فروردين 1396 | 8:20 | نویسنده : مامان مهلا |

یه یاکریم تو تراس خونمون تخم گذاشته بود وتو این مدت که جوجه هاش از تخم در بیان، فقط نشسته بود !کهگداری جاشو با جفتش عوض میکرد که بره یه هوایی بخوره !!!

حکایت من تو زمستونی که گذشت مثه همین یاکریم بود!

زمستونو خیلی دوس دارم !اما چه خوب که دیگه داره تموم میشه...

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395 | 8:16 | نویسنده : مامان مهلا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد