گنجشکک اشی مشی

 

 

«خدایا! آهنگ صدایم را در پیشگاه پدر و مادر آرام و فرود آمده قرار ده و سخنم را برای آنان گوارا و دل‏نشین ساز.»




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 8 آذر 1393 | 15:50 | نویسنده : مامان مهلا |

یه ده روزی میشه که مهمون دارم، مامان فاطمه مریضه ،بنده خدا تا پای مرگ رفت و خدا رو شکر برگشت ،از وقتی هم که مرخص شدن خونه ماین ،تو این مدت دوتا اتفاق خوب هم افتاده مهمترش بدنیا اومدن دختر خاله زهرایه روز دوشنبه ۲۵اردیبهشت و اتفاق دیگه اولین سالگرد تولد آرشی مامان تو ۲۶ اردیبهشت ....چه تداخل جالبی تاریخ تولدشون یک روز اختلاف داره....

برنامه ریزی کرده بودم که برا تولد ترانه کوچولون بریم شهرستان پیش خانوادم که متاسفانه مشکل قلبی ناگهانی مامان فاطمه مانع شد،و اینجور شد که هنوز دختر ته تغاری خاله زهرا رو از نزدیک ندیدم اما در هر شرایطی از تولد پسر خودم نگذشتم...برا بچم تولد گرفتیم ...اونم چه تولدی!چون مریض دار بودیم فرصت کادو خریدن که نبود از طرفی هم انقد برا عیادت مامان فاطمه اومدن خونمون و یکی در میون شیرینی میاوردن که دیگه جا برا شیرینی ها هم نداشتیم بنابرین بچم برا بچم کیک تولد هم نخریدیم و با همون شیرینیا دهنمون شیرین کردیم...تازه شانس آوردم که شمع های سفره هفت سین رو نگه داشته بودم وگرنه مجبور میشدیم بجای شمع سیخ کبریت بذاریم...یه کلاه هم که خودم یک دقیقه ای با کاغذ کادو براش درست کردم...

همه اینا برای این بود که یه شب دور هم با عمه ها و دختر عمه ها خوش باشیم و آرش بدونه چقد وجودش برامون مهمه ....

حالا عکسا شو میذارم تا ببینید این تولد دست پاچه ای چی از آب دراومده......

تتولدنتتتولد




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 29 ارديبهشت 1396 | 0:49 | نویسنده : مامان مهلا |

 

یسنا:«تو دلت حرف بزنی ینی چی؟ ینی لبات و زبونت تکون نخوره؟!»

من:«آره، تو تاحالا تو دلت حرف زدی؟»

یسنا:«نه...من حرف وقت  می خوام فک میکنم ،لبام و زبونم همون موقع تکون میخوره»مژهمژه




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 فروردين 1396 | 11:13 | نویسنده : مامان مهلا |

دو روز پیش بعد از ظهر لابلای سر و صدای بچه ها یه چرتی میزدم که یسنا بیدارم کرد و با مظلوم نمایی  گفت:«مامان دلم برای خودم خیلی میسوزه!» اما من هموجور به چرتم ادامه دادم،

و اونم به تکرار حرفش!

چشم بسته و خواآلود پرسیدم چرا؟

گفت همممممه بچه های دنیا الان تو پارکن دارن بازی میکنن،فقط من تو خونه ام!

بعد چند دقه که ساکت شد بیدار که شدم،دیدم رفته رو اپن پنجره رو باز کرده داره بچه های تو پارک رو نگاه میکنه....

هیچی دیگه منم دلم براش سوخت ،آرش که خوابید بردم پارک




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 فروردين 1396 | 8:34 | نویسنده : مامان مهلا |

آرش اولین بار زمانی که ۱۰ ماه و ۲۳ روز داشت تونست بدون کمک ۳ قدم  برداره و با خنده هاش به خودش دست مریزاد بگه!




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 فروردين 1396 | 8:20 | نویسنده : مامان مهلا |

یه یاکریم تو تراس خونمون تخم گذاشته بود وتو این مدت که جوجه هاش از تخم در بیان، فقط نشسته بود !کهگداری جاشو با جفتش عوض میکرد که بره یه هوایی بخوره !!!

حکایت من تو زمستونی که گذشت مثه همین یاکریم بود!

زمستونو خیلی دوس دارم !اما چه خوب که دیگه داره تموم میشه...

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395 | 8:16 | نویسنده : مامان مهلا |

وقتی میپرسه :

"دشمن وقتی بچه بوده بازم دشمن مردم بوده؟"

و خودش با سادگی کودکانه جواب خودش رو میدهد :"آخه بچه ها که از کسی بدشون نمیاد."

چی باید بهش گفت ؟

و وقتی هنوز ذهنش درگیره که،" حالا که بچه ها از کسی بدشون نمیاد،پس اینا از بچگی دشمن نبودن!"...

"پس کی دشمنشون کرده؟"...

"چطور دشمن شدن؟"

اینجاست که ثابت میشه،کودکان، بی گناه ترین موجودات عالمند، و دوران کودکی پاکترین دوران...

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 0:58 | نویسنده : مامان مهلا |

همین چند ساعت پیش داشتیم دور همی آب هویچ و بستنی میخوردیمکه یهو بابایی متوجه شد از سه تا باتری چراغ خواب کوچولوی یسنا ،که  همونجا تو دست وپا بود، یکی کمه...

منو باباشم با عجله دور و برو گشتیم به امید اینکه پیدا بشه اما نشد و ما مطمئن شدیم که آرش خان قورتش داده!

و همون موقع هم به اورژانس زنگ زدم و برای مشورت بیشتر بادکترش هم تماس گرفتم که هردو گفتن باید فورا به بیمارستان برسونیمش،ما هم سریع حاضر شدیم و از خونه زدیم بیرون.

و بعد از گرفتن عکس رادیولوژی متوجه شدیم تو این یکساعتی که ما خودمون رو رسوندیم بیمارستان از معده خارج شده و وارد روده شده ینی یه جورایی خطر رفع شده ...اما به سفارش دکتر یک ساعت و نیم هموتجا نشستیم که مشکلی پیش نیاد .که خوشبختانه نیومد.

 

 

هیچی دیگه...باید تا فردا صبر کنم تا از طریق مدفوع دفع بشه.

خدا رو شکر که هیچ مشکلی پیش نیومد




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395 | 0:55 | نویسنده : مامان مهلا |

ذائقه آرش کم کم داره دستم میاد ،دوس داره از همین الان هر چی میخوری و بهش بدیم !منم غذاهایی رو که بتونه بخوره و براش بی ضرر باشه بهش میدم.اصلا مخصوص آرش درست میکنم، خودمونم میخوریم ،بر عکس همه...نیشخند

آش ،عدسی،گوشت کوبیده از غذاهای مورد علاقه آرشه !خب اینا براما هم ضرر نداره پس باهاش میخوریماز خود راضی

از نوزایای یسنا یادم اومد ،دخترکم هر چی بهش میدادم میخورد از پوره سیب زمینی گرفته تا زرده تخم مرغ آب پز و تمام غذاهای مخصوص زیر یک سالو بهش دادم اونم با ولع میخورد...اما داداشش تنها غذایی که با ولع میخوره آش و گوشت کوبیده ست ...

هفته ای یکبار آش و آبگوشت یک نفره مخصوص آرش هم به برنامه غذایی مون اضافه شده

نوش جووونت گل پسریقلب




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 30 دی 1395 | 0:12 | نویسنده : مامان مهلا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد